ایستاده بودم ، ساکت ، با لبخندی به لب
ایستاده بود ، آرام ، خاموش چون همیشه
یکی آمد ، آینه ای در برابرم گذاشت
مرا در آینه دید ، آینه شکست ، من خورد شدم
تکه های دل من ، فرو ریخت ، گم شد
من شکستم ، آینه نبود ، او ....
نمی دانم ، ... تنها شد
تنها شد و ، بی سکوت من ، شکست
من گریختم ، حوصله احساسم نبود
...
..
.
تو آمدی ، من خودم را هم نمی خواستم ، تو رنجیدی
من در هبوط خویش قفس شدم ، تو رنجیدی
آرزو می کردم ، درد را می دانستی !
امید داشتم ، برای جنونم دعا کنی !
تو رنجیدی...
مگر خواهر مقدس می رنجد؟
مگر آخرین شمع روز یک شنبه
در کلیسا خاموش می شود؟
مگر انجیل بی تحریف نمی خواندی؟
مگر مرا در شب عید پاک ندیدی؟
مریم ی را که بر او گمان بستند
او به صحرا گریخت
فرزندش را عاشق گشت
در عبادت تنهاشد
و کسی راز بالیدنش را هرگز نفهمید !
مسیح نام معبود من است
من مسلمانم !
قبله ام سبزی چشمان توست !
محراب امن ام باش ، تو را می مانم !
صلیب سرخ نگاه من ، شراب ِ گس ِ گریز توست !
دعا را با آواز نجوا کن ، پدر ِ نیکی ها با ماست !
برای خط به خط جنون ات دعا کن !
جز او کسی صدای ما را نمی شنود
کائنات را به تسخیر در خواهی آورد!
اگر فرشته ناجی خویش را نرنجانی !

