روزگار بازیها دارد
بارها و بارها عبارت بالا را از زبان پدر بزرگم شنیده بودم سالهای نوجوانی من که مصادف بود با دهه شش و هفت زندگی یوسف ، چشمهایش دیگر توان نداشت من و ممل مجبور بودیم بعد از اینکه سیر تریاکش را میکشید و حسابی سر کیف بود بنشینیم و برایش کتاب بخوانیم.
گلستان ، مثنوی، خواجه تاجدار، و......... یوسف سرهنگ بازنشسته آگاهی بود طوری که ما فهمیدیم زندگی اش نه آنی بود که او می خواست واین انگار سرنوشت ژنتیکی همه خانواده ما بود چنان که من و ممل هم حالا چنین حسی را تجربه میکنیم زمانی که دیگر یوسف نیست.
دلم گرفته اینجایی که از عالم و آدم دورم به یاد کودکی ام می افتم ، دوره ای شاد ولی با نگرانی دائم مبادا پدر عصبانی شود و همه چیز رو بهم بریزد بخصوص روزهای عید این نگرانی رهایمان نمیکرد.
حالا دیگر پدر نیست با آن هیبتش ، در کودکی هم از او متنفر بودم هم دوستش داشتم حالا فقط دوستش دارم ولی او نیست.
هشت ساله بودم تلویزیون پر بود از آگهی فروش جامکو کت و شلوار و من در حسرتش می سوختم روزی پدر آمد مرا با خود به مرکز استان برد فروشگاه بزرگ جامکو یک دست کت و شلوار کرم رنگ شیک برایم خرید همان فروشگاه پوشیدمش در برگشت به خاطر اینکه کت و شلوارم گلی نشود مرا به دوش گرفت هنوز بوی تنش در مشامم هست چه مهر بان شده بود!!
و حالا همه اینها رفته اند و من و ما ماند ه ایم با حسرتها از نبودنشان حال خودمان پدر شده ایم با محدودیتهایش آشنا ، ممل را خیلی کم میبینم از زمانی که خودم را شناختم همه روزم با او گذشت تا 19 سالگی که اول خدمت سربازی و بعد دانشگاه جدامان کرد و حالا دیگر کنار هم نیستیم و هیچ معلوم نیست چقدر وقت داریم برای جبران مافات ، روزگار بازیها دارد و ما بازیچه ای بیش نیستیم.
گل پسر که نه قند و نه عسل

